Sunday, October 23, 2005

ماتسیخ

داستان از آنجا شروع شد که شیخ توماس آل اندرسون در کارهای سیخکی و زیر آبکی بسی کوشید تا جایی که به موجودیت عالم خلقت شک کرد. در آن حال گوشتکوبی در پاکت به دستش رسید که از آن صدای مورفی بن یوس (از ابر سیخان آن زمان) به گوش می رسید.
در ملاقاتی که بین شیخ اندرسون و مورفی ابن یوس اتفاق افتاد ، شیخ اندرسون حبی بالا انداخت از برای راحتی حلقوم !!! و از این راه به رهایی رسید. چنانکه در پایان طی طریق می کرد و به چشم برهم زدنی هم چون طایران قدسی در آسمان ماتسیخ می پرید و راست راست حضرت ماتسیخ را تهدید می نمود و به وضوح امرو نهی می کرد.
و گویند نئو ابن ماتسیخ وقتی از قید آن تابوت مرگ آزاد شد بسیار ضعیف بود. در آنجا بود که فهمید پس کله اش سوراخی است بس چنیم که در آن میله کنند به دفعات ( و میله چیزی است کلفت تر از سیخ در ابعاد)
سیخ هایی زیاد بر بدن وی فرو کردند از بهر سیخ-درمانی و او از درد بیهوش بود و حتی توان به خود پیچیدن نداشت.
اما از آن سیخ ها که خورد قوی شد تا آنجا که در نبرد با رزم آوران ایجنت چون پیلی جنگ آور جنگید و آنان را تار و مار کرد.
سپاهیان ایجنت در آن نبرد بزرگ هر یک به هزیمت همی رفتند و شاهدان گفته اند که شیخ اندرسون که در آن زمان به نئو پلنگ معروف بود تنها با یک دست می جنگید و کسی را یارای مقابله با او نبود.
گویند که زیر لب زمزمه می کرد: There is no spoon!
و اسپون سیخی است که سر آن بر اثر ضربات بسیار ، پهن شده باشد و بعضی آن را در دهان کنند از برای استرزاق و برخی آن را دور سر چرخانند. لفظ رایج در این حالت این است: بابا تو دیگه کی هستی؟!
اگر نمی فهمی چه باک مرا که حکیم عمو شاد سیخ آن ها را زود در می یابد به اشارتی...
خداوند سیخش را عاری از زنگارهای دنیوی و همواره چرب نگه دارد!
تا آن زمان که الگانس شوید
آلاله هایتان چنیم باد.

2 comments:

Anonymous said...

=))that was greeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeat;)

Anonymous said...

majid afarin
shahkare